اقلیت

در اقلیت بودن ، تنها بودن نیست

اقلیت

در اقلیت بودن ، تنها بودن نیست

سنجاقکم آرزوست




گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد

و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض

تا بیاید از راه ، از خم پیچک نیلوفرها

روی موهای سرت بنشیند

یا که از قطره آب کف دستت بخورد

گاه یک سنجاقک

همه معنی یک زندگی است .


نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم

نمی دانم چه می خواهم بگویم؛
زبانم در دهان باز،بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است!
 
نمی دانم چه می خواهم بگویم؛
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم،گه می نوازد
 
گهی در خاطرم می سوزد این وهم:
- ز رنگ آمیزی غم های انبوه -
که در رگ هام،جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین اندوه
 
فغانی گرم و خون آلود و پر درد
فرو می پیچدم در سینه ی تنگ،
چو فریاد یکی دیوانه ی گنگ
که می کوبد سر شوریده بر سنگ
 
سرشکی تلخ و شور از چشمه ی دل
نهان در سینه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری که ریزد
شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
 
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
 
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته،دردی گریه آلود...
نمی دانم چه می خواهم بگویم!
 

گل

همان رنگ و همان روی
همان برگ و همان بار
همان خنده‌ی خاموش در او خفته بسی راز
همان شرم و همان ناز

همان برگ سپید به مثل ژاله‌ی ژاله

به مثل اشک نگونسار

همان جلوه و رخسار
نه پژمرده شود هیچ
نه افسرده ، که افسردگی روی
خورد آب ز پژمردگی دل
ولی در پس این چهره دلی نیست
گرش برگ و بری هست
ز آب و ز گلی نیست
هم از دور ببینش
به منظر بنشان و به نظاره بنشینش
ولی قصه ز امید هبایی که در او بسته دلت ، هیچ مگویش
مبویش
که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند
مبر دست به سویش
که در دست تو جز کاغذ رنگین ورقی چند ، نماند

دیر است و دور نیست

جشن هزاره‌ی خواب
جشن بزرگ مرداب.

غوکان لوش خوار لجن‌زی!
آن سوی این همیشه هنوزان
مردابک حقیر شما را
خواهد خشکاند
خورشید آن حقیقت سوزان.

این سان که در سراسر این ساحت و سپهر
تنها طنین تار وترانه
غوغای بویناک شماهاست
جشن هزار ساله‌ی مرداب
جشن بزرگ خواب
ارزانی شما باد!

هر چند،
کاین های هوی بیهده‌تان نیز
در دیده‌ی حقیقت،
سوگ است و سور نیست
پادافره شما را
روزان آفتابی
دیر است و دور نیست.

 


محمد رضا شفیعی کدکنی - دفتر شعر از بودن و سرودن

فریادی از جنس سکوت... می توانی بشنوی؟

دوباره شروع از گفتن است، ناتمام گفتن
که شاید تو تمامش کنی...
 
دوباره هق هق است و هزاران آه و نشنفتن های تو
من و کاغذ و قلم دربدر وادی حرف
که تو شاید گذری از لب این وادی کنی
و تو شاید کمی گوش کنی... بشنوی این فریادم
که تو امروز از آن می گذری

خسته ام بس که شنفتم چه بی آوازم
و چرا مسکوتم
و چرا هیچ ندارم حرفی

وه چه بی فریادم  آه چه بی آوازم

من خود زخود می پرسم که چرا مسکوتم!!
منی که غرق شده در حرفم... چرا بی حرفم؟؟

من و این بغض صدا خسته ازاین همه آه
قصد شب داریم و بس
قصد رقصیدن در جشن خدا
قصد ماه افشانی
قصد شب پیمایی...

من بودم و ماه
در شبی مهتابی
خیره ی ماه شدم و می خندم
ماه نیز بر رخ من می خندد
من پر از فریادم
من پر از آوازم...

ناگهان ابری آمد و بپوشاند شب را
تیره شد آسمان و ندیدم ماه را
حال من بودم شب
حال من بودم و این تاریکی
باز من بودم و دنیای خموش
باز من بودم قصه ی سکوت

و کنون می فهمم که چرا مسکوتم
و چرا هیچ کسی نشناخت این فریادم

من همه فریادم  من همه آوازم
در دل فریادها چه سکوتی این جاست...



علی اکبر ثابتیان - دفتر شعر سفر

قصیده

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس
سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست

.

.

.


آخرین جرعه‌ی این جام تهی

همه می‌پرسند
چیست در زمزمه‌ی مبهم آب؟
چیست در همهمه‌ی دلکش برگ ؟
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که تو را می‌برد این گونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟
چیست در کوشش بی‌حاصل موج ؟
چیست در خنده‌ی جام ؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می‌نگری !؟
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی‌اندیشم
من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه‌ی کوه
صحبت چلچله‌ها را با صبح
نبض پاینده‌ی هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه‌ی گل
همه را می‌شنوم
می‌بینم
من به این جمله نمی‌اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می‌اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می‌اندیشم
تو بدان این را ، تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر و هوا را ، تو بخوان
تو بمان با من ، تنها تو بمان
در دل ِساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه‌ی جانم باقی‌ست
آخرین جرعه‌ی این جام تهی را تو بنوش

... ؟؟؟

...در گشت و گذارم
از عقل به اوهام

...

شایسته ی تحسین
سیلی خور دشنام
بازیچه ی تقدیر
فرسوده ی ایام

پلکی بزن ای مرگ
تا پر کشم از بام


روزی آمده بودی

روزی آمده بودی
که من تمام نشانی‎ها را نوشتم
با خط بد نوشتم
و تو تمام خانه ها را گم کردی
بمن نگفتی
همسایه‌ها گفتند
دیر آمدی
پنجره بوی رطوبت داشت
به من نگفتی
که بیرون از خانه باران است

یادگاری / 22

درختانی را از خواب بیرون می آورم
درختانی را در آگاهی کامل از روز
در چشمان تو گم می کنم
 تو که
 با همه ی فقر و سفره بی نان
 در کنارم نشسته ای
 لبخند برلب داری
در چهار جهت اصلی
 چهار گل رازقی کاشته ای
عطر رازقی ما را درخشان
مملو از قضاوتی زودگذر به شب می سپارد
همه چیز را دیده ایم
تجربه های سنگین ما
 ما را پاداش می دهد
 که آرام گریه کنیم
مردم گریز
 نشانی خانه خویش را گم کرده ایم
لطف بنفشه را می دانیم
اما دیگر بنفشه را هم نگاه نمی کنیم
ما نمی دانیم
شاید در کنار بنفشه
دشنه ای را به خاک سپرده باشند
باید گریست
باید خاموش و تار
به پایان هفته خیره شد
شاید باران
 ما
من و تو
چتر را در یک روز بارانی
در یک مغازه که به تماشای
گلهای مصنوعی
رفته بودیم
 گم کردیم