تا جرعه ای ز عشق نهانم شود فسون
در آسمان پرنده ایست
که میماند در باد و باز
دور می شود در آن.
چشم ببندی اگر
به نیت یک باغ
من پرنده را
از این همه خیابان بی درخت
مینشانم بر شاخهای
که در چشمان شماست.
برف میبارد به روی خار و خاراسنگ.
کوهها خاموش،
چهار دیواری دلم که میگیرد
جایی جز گوشه برای گرفتن باقی نمیماند.
دیوارهای به هم نزدیکی دارند،
این چهاردیواری،
این شبها.
چیز زیادی نمیخواهد
تنها یک نفس از پنجرهای که رو به حضور تو باشد،
برایم کافیست.
برف نو، برف نو، سلام،
سلام!
بنشین، خوش نشستهای بر بام.
پاکی آوردی – ای امید سپید! -
همه آلودهگیست این ایام.
راه شومیست میزند مطرب
تلخ واریست میچکد در جام
اشکواریست میکُشد لبخند
ننگ واریست میتراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش هم رنگ میزند رسام.
مرغ شادی به دام گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموارْجای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کآتش از آب میکند پیغام!
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع بر گرفته ایم از کام…
خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف تازه، سلام!
داریم دلی صاف تراز سینه صبح
در پاکی و روشنی چو آیینه صبح
پیکار حسود با من امروزی نیست
خفاش بود دشمن دیرینه صبح