در فراســوی سکوت
آنجا که چشمان من
به حقیقت رویاهای تو میپیوندد ،
دریچهای به روی نور گشودهایم...
از این روست که تاریکی را
هیچگاه باور نمیکنیم .
شب که بیاید
در نگاه هم جاودان خواهیم شد .
میدانم ...!
حوصلهام کوچ کرده است به جایی دور...دور...دور
لابلای اندیشهی یخ زدهام رخ مینمایی گاه به گاه
در حریق یاد چه کنم
چه کنمهای پریشانی کوچههای محال را میروم تا نمیدانم کجا
همهام شدهای؛این روزها آینه هم با من غریبی میکند ؛ گویی نمیشناسدم ؛
حق دارد
خودم هم بیگانهام با مرد درون آینه ..ترا که گم کردم از حجم دستانم؛
آسمان همهی آبیاش را خاکستری کرد و مهتاب از سرزمین شعر من گریخت..!
ترا که گم کردم از سوسوی چشمانم؛ روبرویم تا دورها سراب شد؛ خراب شد!!تلخی جمعه
نوشتهام را در برگرفته ؛ بیشتر از این بنویسم به نفرین میرسم
اینجا شب بیوقفه بر تنهاییم میتازد کاش روز آفتابی باشد !!پ ن: صدای گنجشکان در کارخانه میمیرد
بادام تلخ
باریکه ماه را چگونه دیدهای
از لابهلای پنجهی برگت ؟
گویی شکوفهی عریانی از بلور
خفتیده در آغوش منحنی نور
و
چشمهای من
اندام ماه را چگونه عاشق شدید
از عمق ظلمت گودال خویش ؟
آویختن به ریشه
بالا کشیدن از آوند نفسگیر شاخه تا نشانهی بادام و
تجربهای که، تلخ
پا گرفت.
در جوی زمان در خواب تماشای تو میرویم
سیمای روان با شبنم افشان تو میشویمپرهایم؟ پرپر شدهام چشم نویدم به نگاهی تر شدهام
این سو نه آن سویم
و در آن سوی نگاه چیزی را میبینم چیزی را میجویم
سهراب سپهری
من ، و دلتنگ، و این شیشه خیس. می نویسم، و فضا
می نویسم ، و دو دیوار ، و چندین گنجشک
یک نفر دلتنگ است؛ یک نفر می بافد؛ یک نفر می شمرد؛ یک نفر می خواند
زندگی یعنی : یک سار پرید. از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست: مثلا این خورشید، کودک پس فردا، کفتر آن هفته
یک نفر دیشب مرد؛ و هنوز ، نان گندم خوب است
و هنوز ، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند
قطره ها در جریان، برف بر دوش سکوت؛ و زمان روی ستون فقرات گل یاس
سهراب سپهری
لحظهی دیدار نزدیک است
باز من دیوانهام، مستم
باز میلرزد، دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ
های، نپریشی صفای زلفکم را، دست
و آبرویم را نریزی، دل
ای نخورده مست
لحظهی دیدار نزدیک است
مهدی اخوان ثالث
من فکر میکنم
هرگز نبوده قلب من
اینگونه
گرم و سرخ:
احساس میکنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمهی خورشید
در دلم
میجوشد از یقین؛
احساس میکنم
در هر کنار و گوشهی این شورهزار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
میروید از زمین.
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکههای آینه لغزنده تو به تو!
من آبگیر صافیام، اینک! به سحر عشق؛
از برکههای آینه راهی به من بجو!
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را...
محمد علی بهمنی