در کشاکش از زبان آتشین بودم چو شمع
این که گاهی میزدم بر آب و آتش خویش را
روشنی در کار مردم بود مقصودم چو شمع
این زمان افسردهام صائب، و گرنه پیش ازین
میچکید آتش ز چشم گریه آلودم چو شمع
خود را شبی در آینه دیدم ، دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم ، دلم گرفت
از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم ، دلم گرفت
از اینکه با تمام پس انداز عمر خود
حتی ستارهای نخریدم ، دلم گرفت
کمکم به سطح آینه ام برف مینشست
دستی بر آن سپید کشیدم ، دلم گرفت
دنبال کودکی که در آن سوی برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم ، دلم گرفت
نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانهای نکشیدم ، دلم گرفت
شاعر کنار جوی گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم ، دلم گرفت ...
بهار امسال
خاموش است
نه شمع غنچه ای در شمعدان شاخه ها داردبهار امسال
بغضی در گلو دارد
فروغِ خنده از سیمای او دور استعروسِ آفتابش زنده در گور است
مگر سیلاب اشکش پاک گرداندز لوح سینه ی او
حسرت رنگین کمان ها را
نقشِ غلط مخوان
هان!
اقیانوس نیستی تو
جلوهی سیّالِ ظلماتِ درون.
کوه نیستی
خشکینهی بیانعطافیِ محض.
انسانی تو
سرمستِ خُمبِ فرزانهگییی
که هنوز از آن قطرهیی بیش در نکشیده
از معماهای سیاه سر برآورده
هستی
معنای خود را با تو محک میزند.
از دوزخ و بهشت و فرش و عرش برمیگذری
و دایرهی حضورت
جهان را
در آغوش میگیرد.
نام توام من
به یاوه معنایم مکن!
...
دلم گرفت ...
از روزهایی که بیهیچ شب شدند،
از شبهایی که در کوچه پس کوچههای صبح،
سر به خاک ساییدند.
دلم گرفت ...
از ازدحام غریبهها،
از مردمانی که نمیشنوند،
از آنها که لهجهی شیرینِ نگاه را هرگز نفهمیدند.
دلم گرفت ...
نه از نبودن آنها،
که از ماندن خود،
من از سایهی بیقرار خودم خستهام.