به این جهان
به جست و جوی کسی نیامده بودم
و از جهان
به جست و جوی کسی نرفتم.
خواستم
آنچه را که نمی یافتم
یافتم
آنچه را که نمی خواستم.
شیرین و تلخ
لفظ های جهان را چشیدم
و سپاس گفتم
کدبانوی کور را.
پنج چیز است که پنج از آن حاصل نیاید
از برای این پند ها ، گوش جان بگشا
سینه ی پر غرور را یارای شکفتن محبت نیست
بی ادبان را جز پستی ثمری ناید
و تنگ نظران ره به بزرگی نابرند
حسود را توان درک حقیقت نیست
و آنکه دروغ گوید ، وفا و اعتماد نبیند
قصه ام دیگر زنگار گرفت:
با نفس های شبم پیوندی است.
پرتویی لغزد اگر بر لب او،
گویدم دل : هوس لبخندی است.
خیره چشمانش با من گوید:
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان ، با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد از این دیوار.
رنج بیهوده نگهبانش برد.
دست باید نرود سوی کلنگ،
سیل اگر آمد آسانش برد.
باد نمناک زمان می گذرد،
رنگ می ریزد از پیکر ما.
خانه را نقش فساد است به سقف،
سرنگون خواهد شد بر سر ما.
گاه می لرزد باروی سکوت:
غول ها سر به زمین می سایند.
پای در پیش مبادا بنهید،
چشم ها در ره شب می پایند!
تکیه گاهم اگر امشب لرزید،
بایدم دست به دیوار گرفت.
با نفس های شبم پیوندی است:
قصه ام دیگر زنگار گرفت
سخنا!
آمدم باز
با ملت برگها
جدا،
جدا.
دیدم و حرفم یکی شد در این جهان
که هم بسیار غم،
که هم تنهاست ادمی.
میروم جدا،حتا زخود جدا
که هیچ دست آدمی،
نه چوبدست و مداد کوچکم گرفت
نه دیدم بدید و
نه حرفم شنید.
بیچاره ملت برگها
که میآیند
جدا،
جدا.
پاییزا!
تو را به آخرین راه در نشیب - امید
آخرین پله در فراز - رسید
تو را به آمد برگها
تو را به رفت این همه مردمان که جدا ز هم
بگو بخوانند حالم را؛
که نوشتهام گاه،بر خاک راه
که خواندهام گاه،در شعری زیر چتر.
بگو بدانند:
از دست شبانی شب
شیری نوشیدهام؛
یا شاید شرابی،
که حالا نه مستم مثل او
نه من مست منم
که هست منم؛
هست هیچم را.
سخنا!
بگو بشنوند حرفم را
حتا از وریب آن بیابان دور.
حتا از نشیب این شهرهای سیاه.
بیایید:
از آن همه که آوردهام با خود از شبانیِ دور
چشمهای نشانتان بدهم،بخندید:
پشت این شهرها و آن تپههای دور
گیاهیست
که با شما سخن میگوید
جدا،
جدا.