اقلیت

در اقلیت بودن ، تنها بودن نیست

اقلیت

در اقلیت بودن ، تنها بودن نیست

دلم گرفت ...

دلم گرفت ...

از روزهایی که بی‌هیچ شب شدند،  

از شب‌هایی که در کوچه پس کوچه‌های صبح،

                                      سر به خاک ساییدند.


دلم گرفت ...

از ازدحام غریبه‌ها،

از مردمانی که نمی‌شنوند،

از آنها که لهجه‌ی شیرینِ نگاه را هرگز نفهمیدند.


دلم گرفت ...

نه از نبودن آنها،

که از ماندن خود،

من از سایه‌ی بی‌قرار خودم خسته‌ام.

من نه عاشق بودم ...

من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می‌ارزید
من خودم بودم دستی که صداقت می‌کاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم هر پنجره‌ای
که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا می‌داند بی‌کسی از ته دلبستگیم پیدا بود


من نه عاشق بودم

و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگیم می‌فهمید
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا در دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم می‌گفتم
تا دم پنجره‌ها راهی نیست
من نمی‌دانستم
که چه جرمی دارد
دست‌هایی که تهی‌ست
و چرا بوی تعفن دارد
گل پیری که به گلخانه نرست

...

من چه خوش بین بودم

همه اش رویا بود
و خدا می‌داند سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود.

امروز ...

امروز نه آغاز و نه فرجام و نه پایان

امروز تمام غم و نفرین خدایان

.

.

.

.

امروز چنان در قدحم ناله گذارم

که از ابر فرود امده هنگامه‌ی باران

....

الفبای درد

الفبای درد از لبم می تراود
نه شبنم،که خون از شبم می‌تراود
سه حرف است مضمون سی پاره‌ی دل
الف.لام.میم.از لبم می تراود
چنان گرم هذیانم که آتش
به جای عرق از تبم می تراود
زدل بر لبم تا دعایی برآید
اجابت ز هر یا ربم می‌تراود !!!
زدین ریا بی‌نیازم،بنازم
به کفری که از مذهبم می‌تراود

تا نگاه می‌کنی ... وقت رفتن است

حرف های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می‌کنی

.

.

.

وقت رفتن است

باز همان حکایت همیشگی،
پیش از آنکه باخبر شوی،

                         لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود




آی...

ناگهان
      چقدر زود
            دیر می شود.

حقِ من

آمد ، هرآنچه بر سرم ; حقم بود

غم  به گاهِ شادمانی به برم ; حقم بود

این است همان که از تو من بشنیدم

آری ، عالم همه زردی و خزان ; حقم بود

شراب

پرکن پیاله را
که این آب آتشین؛ دیری است ره به حال خرابم نمی‌برد
این جام‌ها که در پی هم می‌شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می‌رباید و آبم نمی‌برد!
من، با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بی‌کران عالم پندار رفته‌ام
تا دشت پر ستاره اندیشه‌های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره‌های گریز پا
تا شهر یادها...
دیگر شرابم جز تا کنار بستر خوابم نمی‌برد!
هان ای عقاب عشق!
از اوج قله‌های مه‌آلوده دوردست
پرواز کن
به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی‌برد!
آن بی‌ستاره‌ام که عقابم نمی‌برد!
در راه زندگی،
با این همه تلاش و تقلا و تشنگی،
با این که ناله می‌کشم از دل که: آب... آب!
دیگر فریب هم به سرابم نمی‌برد

پر کن پیاله را ...

زندگی ...

زندگی ،

برگ بودن در مسیر باد نیست،

امتحان ریشه ها‌ست.

ریشه هم ،

                هرگز اسیر باد نیست.

زندگی ،

چون پیچکی است.

انتهایش می‌رسد ،

                 پیش خدا.

صبوری می‌کنم ...

دارم هی پا‌به‌پای نرفتن صبوری می‌کنم
صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری می‌کنم تا ترنمِ نام تو در ترانه کامل‌تر شود
صبوری می‌کنم تا طلوعِ تبسم ، تا سهمِ سایه ، تا سراغِ همسایه
صبوری می‌کنم تا مدار ، مدارا ، مرگ
تا مرگ ، خسته از دق‌الباب نوبتم آهسته زیر لب ، چیزی ، حرفی ، سخنی بگوید
مثلا وقت بسیار است ودوباره باز خواهم گشت
مرا نمی‌شناسد مرگ
یا کودک است هنوز ، و یا شاعران ساکتند
حالا برو ای مرگ ، برادر ، ای بیمِ ساده آشنا
تا تو دوباره باز آیی ، من هم دوباره عاشق خواهم شد ...

فقط تو را دوست دارم و بس ...

بی حرفِ پیش ..



بی حرفِ پس ...