دلم گرفت ...
از روزهایی که بیهیچ شب شدند،
از شبهایی که در کوچه پس کوچههای صبح،
سر به خاک ساییدند.
دلم گرفت ...
از ازدحام غریبهها،
از مردمانی که نمیشنوند،
از آنها که لهجهی شیرینِ نگاه را هرگز نفهمیدند.
دلم گرفت ...
نه از نبودن آنها،
که از ماندن خود،
من از سایهی بیقرار خودم خستهام.
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند...
من چه خوش بین بودم
همه اش رویا بودامروز نه آغاز و نه فرجام و نه پایان
امروز تمام غم و نفرین خدایان
.
.
.
.
امروز چنان در قدحم ناله گذارم
که از ابر فرود امده هنگامهی باران
....
الفبای درد از لبم می تراود
نه شبنم،که خون از شبم میتراود
سه حرف است مضمون سی پارهی دل
الف.لام.میم.از لبم می تراود
چنان گرم هذیانم که آتش
به جای عرق از تبم می تراود
زدل بر لبم تا دعایی برآید
اجابت ز هر یا ربم میتراود !!!
زدین ریا بینیازم،بنازم
به کفری که از مذهبم میتراود
حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه میکنی
.
.
.
وقت رفتن است
باز همان حکایت همیشگی،
پیش از آنکه باخبر شوی،
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آی...
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود.
آمد ، هرآنچه بر سرم ; حقم بود
غم به گاهِ شادمانی به برم ; حقم بود
این است همان که از تو من بشنیدم
آری ، عالم همه زردی و خزان ; حقم بود
پرکن پیاله را
که این آب آتشین؛ دیری است ره به حال خرابم نمیبرد
این جامها که در پی هم میشود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب میرباید و آبم نمیبرد!
من، با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفتهام
تا دشت پر ستاره اندیشههای گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطرههای گریز پا
تا شهر یادها...
دیگر شرابم جز تا کنار بستر خوابم نمیبرد!
هان ای عقاب عشق!
از اوج قلههای مهآلوده دوردست
پرواز کن
به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمیبرد!
آن بیستارهام که عقابم نمیبرد!
در راه زندگی،
با این همه تلاش و تقلا و تشنگی،
با این که ناله میکشم از دل که: آب... آب!
دیگر فریب هم به سرابم نمیبرد
پر کن پیاله را ...
زندگی ،
برگ بودن در مسیر باد نیست،
امتحان ریشه هاست.
ریشه هم ،
هرگز اسیر باد نیست.
زندگی ،
چون پیچکی است.
انتهایش میرسد ،
پیش خدا.
دارم هی پابهپای نرفتن صبوری میکنم
صبوری میکنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری میکنم تا ترنمِ نام تو در ترانه کاملتر شود
صبوری میکنم تا طلوعِ تبسم ، تا سهمِ سایه ، تا سراغِ همسایه
صبوری میکنم تا مدار ، مدارا ، مرگ
تا مرگ ، خسته از دقالباب نوبتم آهسته زیر لب ، چیزی ، حرفی ، سخنی بگوید
مثلا وقت بسیار است ودوباره باز خواهم گشت
مرا نمیشناسد مرگ
یا کودک است هنوز ، و یا شاعران ساکتند
حالا برو ای مرگ ، برادر ، ای بیمِ ساده آشنا
تا تو دوباره باز آیی ، من هم دوباره عاشق خواهم شد ...