اقلیت

در اقلیت بودن ، تنها بودن نیست

اقلیت

در اقلیت بودن ، تنها بودن نیست

سیب سرخ




آی مردم سیب سرخ آوردم،

        سرخ تر از آتش ...


سفره هاتان پر سیب،

        دشتهاتان پرگل،

                قلبهاتان گرم باشد از این آتش ...

باید از محشر گذشت ...

باید از محشر گذشت
این لجن زاری که من دیدم سزای صخره هاست ،
گوهر روشن دل از کان و جهانی دیگر است ،
عذر میخواهم پری ...          
                 عذر میخواهم پری ...
من نمیگنجم در آن چشمان تنگ ،
با دل من آسمانها نیز تنگی میکنند ،
روی جنگلها نمی آیم فرود ،
شاخه زلفی  گو مباش ،
آب  دریا ها کفاف تشنه این درد نیست ،
بره هایت میدوند ،
 جوی باریک عزیزم راه خود گیرو برو ...
یک شب مهتابی از این تنگنای  بر فراز کوها پر میزنم،  
میگذارم میروم ،
ناله خود میبرم ،
دردسر کم میکنم ...

چشمهائی خیره می پاید مرا،
غرش تمساح می آید بگوش ،
کبر فرعونی و سحر سامریست ،
دست موسی و محمد با من است ،
میروی ، وعده آنجا که با هم روز شب را آشتیست ،
صـبـح چنـدان دور نیست ...

فصل زرد

تباهی خیمه زد بر من
چه بی پروانه می‌سوزم

پر از بیهودگی اینجا                         

که می‌میرد شب و روزم

چه آغازی، چه فرجامی                         

رفاقت رنگ می‌بازد

دوباره لشکر اندوه                         

به قلب قصه می‌تازد

در این شبهای تن‌فرسا                         

من از فردا گریزانم

کجا گم کرده‌ام خود را                         

نمی‌دانم، نمی‌دانم

کسی پیدا کند من را                          

در این فصل فراموشی

که تقدیرم گره خورده                         

در این زندان خاموشـی


دوباره شعله زن ای عشق!                         

بر این خاکستر بی‌جان

بکش بر باور دیروز                          

دوباره خطی از بطلان

ببر من را که بی‌تابم                          

در این تنهایی و تردید

نشانم ده از این روزن                          

طلوعی تازه از خورشید


از یاد رفته ام ...

یاد دارم که مرا در شبی از یاد ببرد

دل غمدیده بداد و نگهش یاد سپرد

در فراسوی شب من ندمید صبح حیات

چو دل از دل ببرید و زلبش نام ببرد

چه زیبا گفت فروغ


آتشی بود و فسرد
رشته ای بود و گسست
دل چو از بند تو رست
جام جادویی اندوه شکست
آمدم تا بتو آویزم
لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی
لیک دیدم که تو بر چهره امیدم
خنده مرگی
وه چه شیرینست
بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود
پای کوبیدن
وه چه شیرینست
از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور
چشم پوشیدن
وه چه شیرینست
از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن
در بروی غم دل بستن
که بهشت اینجاست
بخدا سایه ابر و لب کشت اینجاست
تو همان به ‚ که نیندیشی
بمن و درد روانسوزم
که من از درد نیاسایم
که من از شعله نیفروزم

سروی بود ...

سروی بودم

زیر سایه ام نشستند

خوردند و خفتند

بیدارشدند و

مرا بریدند.

آسمان آبی‌ست ...



در بن بست‌ترین کوچه‌های شهر نیز،

آسمان آبی‌است

نگاهی به بالا

همین کافی‌است.

گلایل را دوست دارم ...

گلایل را دوست دارم

به خاطر قلبش

که از پس برگ‌های لطیفش پیداست.


دل آدمی پیدا نیست

و سر انگشتانت را سیاه می‌کند چون گردو

اگر بگشایی

و ببینی.



زنگوله‌ها ...

زنگوله‌ها را به صدا در آرید

شاعر

تمام کرده است،

شاعر شعرهای بی‌معنا تمام کرده است.


و ما برابر گورش ایستاده‌ایم

دلتنگیم

و نمی‌دانیم چه بر سنگش بنویسیم.


سوگواریم

و نکته بی‌معنایی که خوشایند شاعر باشد

به خیال‌مان

نمی‌رسد.


تنها چیز زندگی

بعضی از آدم‌ها به تو فکر می‌کنند
بعضی از آن‌ها به تو توجه می‌کنند
بعضی‌ها عاشقت می‌شوند
بعضی‌ها آرزو دارند هدیه ‌شان را بپذیری ...
بعضی‌ها فکر می‌کنند که تو برای آن‌ها یک هدیه‌ای
بعضی‌ها دلتنگت می‌شوند
بعضی‌ها برای موفقیت‌هایت جشن می‌گیرند
بعضی‌ها قدرتت را تحسین می‌کنند
بعضی‌ها فقط می‌خواهند با تو حرف بزنند
بعضی‌ها می‌خواهند که تو همیشه شاد باشی
بعضی‌ها می‌خواهند که همیشه سلامت باشی
بعضی‌ها برایت آرزوی سعادت دارند
بعضی‌ها حمایت تو را می‌خواهند و بعضی‌ها شانه‌هایت را برای گریه‌هایشان ...
و همه احتیاج دارند تا این‌ها را به تو بفهمانند
اما هرگز از آرزوی کسی مگریز، شاید این تنها چیزی باشد که آن‌ها در زندگی دارند