پاره های یک تن و دور از همیم این روزها مثل اوضاع زمانه درهمیم این روزها فکر نان از عشق می کاهد مقصر نیستی آه... ما بازیچه ی بیش و کمیم این روزها می دویم و جاده انگاری دهن وا می کند در هراس راه پر پیچ و خمیم این روزها می رسد تا استخوان این زخم ها، اما هنوز در امید واهی یک مرهمیم این روزها سیب در دامانمان افتاد و دور انداختیم وصله ی ناجور نسل آدمیم این روزها تا کجاها می رسد فریادهامان تا کجا؟ در نی پوسیده ی خود می دمیم این روزها ... بچگی کردیم، دنیا هم به بازیمان گرفت دست هایت را بده...گم می شویم این روزها
چه وبلاگ قشنگی , چه نوشته های قشنگی :)
سپاسگذارم :)