در اقلیت بودن ، تنها بودن نیست
در اقلیت بودن ، تنها بودن نیست
نمی دانم چه می خواهم بگویم؛
زبانم در دهان باز،بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است!
نمی دانم چه می خواهم بگویم؛
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم،گه می نوازد
گهی در خاطرم می سوزد این وهم:
- ز رنگ آمیزی غم های انبوه -
که در رگ هام،جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین اندوه
فغانی گرم و خون آلود و پر درد
فرو می پیچدم در سینه ی تنگ،
چو فریاد یکی دیوانه ی گنگ
که می کوبد سر شوریده بر سنگ
سرشکی تلخ و شور از چشمه ی دل
نهان در سینه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری که ریزد
شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته،دردی گریه آلود...
نمی دانم چه می خواهم بگویم!
کاتب
دوشنبه 11 مهرماه سال 1390 ساعت 14:08
درود
زیبا بود لذت بردم
سپاس دوست عزیز