آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس) |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
پرکن پیاله را
که این آب آتشین؛ دیری است ره به حال خرابم نمیبرد
این جامها که در پی هم میشود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب میرباید و آبم نمیبرد!
من، با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفتهام
تا دشت پر ستاره اندیشههای گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطرههای گریز پا
تا شهر یادها...
دیگر شرابم جز تا کنار بستر خوابم نمیبرد!
هان ای عقاب عشق!
از اوج قلههای مهآلوده دوردست
پرواز کن
به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمیبرد!
آن بیستارهام که عقابم نمیبرد!
در راه زندگی،
با این همه تلاش و تقلا و تشنگی،
با این که ناله میکشم از دل که: آب... آب!
دیگر فریب هم به سرابم نمیبرد
پر کن پیاله را ...
زندگی ،
برگ بودن در مسیر باد نیست،
امتحان ریشه هاست.
ریشه هم ،
هرگز اسیر باد نیست.
زندگی ،
چون پیچکی است.
انتهایش میرسد ،
پیش خدا.
دارم هی پابهپای نرفتن صبوری میکنم
صبوری میکنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری میکنم تا ترنمِ نام تو در ترانه کاملتر شود
صبوری میکنم تا طلوعِ تبسم ، تا سهمِ سایه ، تا سراغِ همسایه
صبوری میکنم تا مدار ، مدارا ، مرگ
تا مرگ ، خسته از دقالباب نوبتم آهسته زیر لب ، چیزی ، حرفی ، سخنی بگوید
مثلا وقت بسیار است ودوباره باز خواهم گشت
مرا نمیشناسد مرگ
یا کودک است هنوز ، و یا شاعران ساکتند
حالا برو ای مرگ ، برادر ، ای بیمِ ساده آشنا
تا تو دوباره باز آیی ، من هم دوباره عاشق خواهم شد ...
بی حرفِ پیش ..
بی حرفِ پس ...
امشب
من نمی توانستم سخن بگویم
پس به سکوت پناه بردم که تنها زبان دل آدمی است
...
صدا کن مرا.
صدای تو خوب است .
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است .
که در انتهای صمیمیت حزن می روید.
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
...

نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگارخوش به حال چشمهها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نیمهباز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
...
چه شتابیت به راه ؟
به چه خواهی بردن
در شبی این همه تاریک پناه ؟
مرمرین پله آن غرفه عاج
ای دریغا که زما بس دور است
لحظه ها را دریاب
چشم فردا کور است
نه چراغیست در آن پایان
هر چه از دور نمایانست
شاید آن نقطه نورانی
چشم گرگان بیابانست
می فرومانده به جام
سر به سجاده نهادن تا کی ؟
او در اینجاست نهان
می درخشد در می
گر بهم آویزیم
ما دو سرگشته تنها چون موج
به پناهی که تو می جویی خواهیم رسید
اندر آن لحظه جادویی اوج !
چشم میمالم هنوز
گویی از خواب قرون برخاستم
زندگی گم کرده دنیای قدیم
نیست یک خشتی که عهدی نو کنم
خواب و بیداری چه کابوسی عبوس!
آشنایان رفته اند
داغ یک دنیا عزیز
وای! وحشت میکنم
مومیایی زنده بود
چشمهایی گود رفته بر تنش احساس گور
شاید از احرام مصر
شکل یک فرعون و بخت النصر یا یک همچو چیز
با شنل پوسیده خود ارث اعصار و قرون
سرد و سنگین می رود .
در میان چهره های مشمئز.
گیج و گول و آج و واج.
راه خود گم میکند
راه خود را بیخودی کج میکنم
می دوم در کوچه ها پس کوچه ها
شاید آنجا ها که منزل داشتم
ها همانجاهاست کز من چیزها جا مانده است
کو؟ کجاست؟
گیج گیجی میخورم راهم دهید
آرزوها عشقها گم کرده ام
می روم دنبال آن گمگشته ها
شاید دوباره گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوییدیم
.
.
.
پس به نام زندگی
هرگز مگو هرگز ...
