ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

ندارم در سرم جز دولت دوست
که بیش بی قراری هایم از اوست
دلم خواهد که با نیشی ز فولاد
بدرم قلبی که جا مانده بر اوست

22:08 | کاتب | چاپ یادداشت | 0 نظر

دوشنبه 10 اسفند ماه سال 1388

بسوز  ای دل که غمخواری نداری

سری داری و سامانی نداری

به نا اهلش بدادی جسم و جانت

امید بازگشتی هم نداری

23:18 | کاتب | چاپ یادداشت | 3 نظر

پنجشنبه 6 اسفند ماه سال 1388

زبانم سوزد از آهِ گلویم
غم دل خواهدش تا بازگویم
دریغا لب به لب مهر است ، لیکن
بخوان از چشم خیسِ رازگویم
23:52 | کاتب | چاپ یادداشت | 3 نظر

سه شنبه 4 اسفند ماه سال 1388


همین و بس ...

23:37 | کاتب | چاپ یادداشت | 1 نظر

دوشنبه 3 اسفند ماه سال 1388



خدایا ...

یادم بده
یادم باشد
یادت باشم

22:14 | کاتب | چاپ یادداشت | 0 نظر

یکشنبه 2 اسفند ماه سال 1388

توی قاب سرد این آینه‌ها 
تصویر آدمکی، شکسته بود. 
آدمک خسته و غمگین و سیاه، 
روبروی آینه نشسته بود. 
تو چشاش، ابرای بارون زده‌ی تلخ و سیاه، 
رو لباش، قصه‌ی دلتنگی تو، قصه‌ی دلتنگی ما، 
کی با دشنه‌های کین، 
کی با داس عشق و دین، 
بریده ریشه‌های، این آدمک رو از زمین؟ 
واسه این آدمک شهر گناه، 
آسمون ، رنگ رهایی رو نداشت. 
قفس تیره و تاریکه زمین، واسه‌ی آدمکم جایی نداشت
21:54 | کاتب | چاپ یادداشت | 0 نظر

شنبه 1 اسفند ماه سال 1388

دیدم در آن کویر درختی غریب را

محروم از نوازش یک سنگ رهگذر

تنها نشسته ای

بی برگ و بار زیر نفسهای آفتاب

در التهاب

در انتظار قطره باران

در آرزوی آب

ابری رسید

چهر درخت از شعف شکفت

دلشاد گشت و گفت

ای ابر ای بشارت باران

آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟

غرید تیره ابر

برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت

چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر

ای کاش

خاکستر وجود مرا با خویش

می برد باد

باد بیابانگرد

ای داد

دیدم که گرد باد

حتی

خاکستر وجود مرا با خود نمی برد 

16:32 | کاتب | چاپ یادداشت | 0 نظر

پنجشنبه 29 بهمن ماه سال 1388

یک روز رسد غمی به اندازه کوه ، 
یک روز دگر نشاط اندازه دشت ... 
افسانه زندگی چنین است ، بلی
در سایه کوه باید از دشت گذشت

21:07 | کاتب | چاپ یادداشت | 0 نظر

دوشنبه 26 بهمن ماه سال 1388

آدمک آخر دنیاست ، بخند

آدمک مرگ همینجاست ، بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شو‌خی کاغذی ماست ، بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست ، بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست ، بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

پر زدن نیست که درجاست ، بخند

آدمک نغمه ی آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست ، بخند

21:59 | کاتب | چاپ یادداشت | 0 نظر

جمعه 23 بهمن ماه سال 1388

دلم گرفته است

به ایوان می‌روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می‌کشم

چراغ‌های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

          معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک‌ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

           پرنده مردنی است ...
11:46 | کاتب | چاپ یادداشت | 0 نظر

چهارشنبه 21 بهمن ماه سال 1388

<<    4      5      6      7      8      9      10      11      12      13    >>