درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
میتوان آیا به دل دستور داد؟
میتوان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست؟
باد را فرمود باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بیگزاره در نهاد ما نهاد
خوب میدانست که تیغ تیز را
در کف مستی نمیبایست داد
تا زودتر از واقعه گویم گلهها را
چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزلهها را
پر نقش تر از فرش دلم بافتهای نیست
بس که گره زد به گره حوصلهها را
ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بلهها را
بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچلهها را
یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را...
محمد علی بهمنی
ز دنیا ندارم سوالی دگر
که من پاسخی چون تو میخواستم
مباد آرزویم ازین بیشتر
نشستم به بامی که بامیش نیست
شگفتا دلم میزند باز پر
نفسگیر گردیده آرامشم
خوشا بار دیگر هوای خطر
برآنست شب تا به خوابم کشد
بزن باز بر زخم من نیشتر
دلم جراتش قطرهای بیش نیست
تو ای عشق او را به دریا ببر
از مژده دیدنت به دلم آوری جنون
آن رفتن و این آمدنت را به جان خرم
تا جرعه ای ز عشق نهانم شود فسون
در آسمان پرنده ایست
که میماند در باد و باز
دور می شود در آن.
چشم ببندی اگر
به نیت یک باغ
من پرنده را
از این همه خیابان بی درخت
مینشانم بر شاخهای
که در چشمان شماست.

برف میبارد به روی خار و خاراسنگ.
کوهها خاموش،درهها دلتنگ،
راهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...
بر نمیشد گر ز بام کلبه ها دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامیمان نمیآورد،
ردِّ پاها گر نمیافتاد روی جادهها لغزان،
ما چه میکردیم در کولاکِ دل آشفتهی دم سرد؟
آنک، آنک کلبهای روشن،
روی تپه، روبهروی من
گنجشک محض می خواند
پاییز روی وحدت دیوار
اوراق می شود
رفتار آفتاب مفرح حجم فساد را
از خواب می پراند
یک سیب درفرصت
مشبک زنبیل می پوسد
حسی شبیه غربت اشیا
از روی پلک می گذرد
بین درخت و ثانیه سبز
تکرار لاجورد با حسرت کلام می آمیزد
اما ای حرمت سپیدی کاغذ
نبض حروف ما
در غیبت مرکب مشاق می زند
در ذهن حال جاذبه شکل از دست می رود
باید کتاب رابست
باید بلند
شد
درامتداد وقت قدم زد
گل را نگاه کرد
ابهام را شنید
باید دوید تا ته بودن
باید به بوی خاک فنا رفت
باید به ملتقای درخت و خدا رسید
باید نشست
نزدیک انبساط جایی میان بیخودی و کشف

چهار دیواری دلم که میگیرد
جایی جز گوشه برای گرفتن باقی نمیماند.
دیوارهای به هم نزدیکی دارند،
این چهاردیواری،
این شبها.
چیز زیادی نمیخواهد
تنها یک نفس از پنجرهای که رو به حضور تو باشد،
برایم کافیست.
برف نو، برف نو، سلام،
سلام!
بنشین، خوش نشستهای بر بام.
پاکی آوردی – ای امید سپید! -
همه آلودهگیست این ایام.
راه شومیست میزند مطرب
تلخ واریست میچکد در جام
اشکواریست میکُشد لبخند
ننگ واریست میتراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش هم رنگ میزند رسام.
مرغ شادی به دام گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموارْجای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کآتش از آب میکند پیغام!
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع بر گرفته ایم از کام…
خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف تازه، سلام!
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی است
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نو میدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی
که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای
اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی است اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها، پاییز
